ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )

233

مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح ملك الشعراء بهار ) ( فارسى )

عبد المطلب برده بودند سوى ابرهه رفت ، و آن دو مرد [ 1 ] از بزرگان عرب كه با او حرب كردند و اسير افتادند ، و پس [ ابرهه را ] ( 153 - ب ) دليلى همى كردند ، عبد المطلب را پيش ابرهه بردند و تعريف كردند [ 2 ] ابرهه از شكوه و فرّ عبد المطلب فرو ماند و او را بكراهت [ 3 ] بر تخت خود نشاند برابر خويش ، پس عبد المطلب از شتران خويش سخن گفت ، ابرهه گفتا آن ظن ما كه اندر تو بود خطا گشت ، عبد المطلب گفت چه ظن بودست ؟ ابرهه گفتا پنداشتم كه از من شفاعت اين خانه خواهى كردن كه شما را بدان فخر باشد جاودانه تا ترا بخشم و باز گردم . عبد المطلب گفت من خداوند شترم سخن شتر توانم گفت ، و خانه را خداونديست كه دشمن را از آن باز تواند داشت ، ابرهه بسهميد [ 4 ] از آن سخن و شگفت آمدش لفظ عبد المطلب ، و بفرمود تا شتران را باز دادند ، و عبد المطلب بازگشت ، روز ديگر ابرهه با سپاه و پيل بدر مكه آمد ، خداى تعالى طير ابابيل را بفرستاد بمخلب و منقار اندر سنگها ، و بر ايشان فرو گذاشتندى ، و بر سر مرد آمدى و به شكم اسپ بيرون شدى [ 5 ] و بساعتى همه هلاك

--> [ ( 1 ) ] مراد از دو مرد يكى ذو نفر الحميرى است و ديگر نفيل بن حبيب الخثعمى كه با ابرهه حرب كرده و اسير شده بودند و او را در راههاى حجاز دليلى ميكردند . ولي طبرى بروايتى ذو نفر حميرى را در مورد عبد المطلب نام ميبرد و بروايتى نفيل را و در روايت اول چنين گويد : چون عبد المطلب بلشكرگاه ابرهه آمد ( ذو نفر ) محبوس بود عبد المطلب ويرا در حبس ملاقات كرد و از وى در كار خويش استعانت جست ذو نفر گفت من با انيس پيلبان ابرهه دوستى دارم او را خواهم گفت كه ترا نزديك ابرهه شفاعت كند و اذن بخواهد و عبد المطلب براهنمائى و وساطت انيس نزد ابرهه شد ( جلد دوم طبرى سرى اول ص 938 - 939 ) كذا فى الكامل [ ( 2 ) ] چنان كه در حاشيهء قبل اشاره كرديم واسطهء بين عبد المطلب و ابرهه بقول طبرى دو اسير مذكور نبوده‌اند و انيس پيلبان بوده است كه بنا بسفارش ذو نفر الحميرى كه اسير و در حبس بود ويرا نزد ابرهه برد و شفاعت و معرفى كرد - و گويا لفظ ( ذو نفر ) كه نام يكتن است با دو نفر اشتباه شده است : [ ( 3 ) ] متن در اصل : بكرمت - بكرهت - بگرفت خوانده مىشده و تصرف كرده ( بكراهت - بكرامت ) كرده‌اند - طبرى گويد ابرهه نخواست ويرا زير دست خود بنشاند و كراهت داشت كه مردم حبشه ويرا با عبد المطلب بر يك سرير نشسته بينند بنابر اين از تخت به زير آمد و با وى بر يك بساط بنشست [ ( 4 ) ] فعل : سهميدن در جاى ديگر ديده نشد . يعنى سهم بدلش اندر آمد [ ( 5 ) ] متن : آمدى .